الشيخ حسين المظاهري

10

اخلاق و خودسازى در مكتب قرآن و اهل بيت (ع) (فارسى)

مواقع خاص و استثنايى مىخواندند . مثلًا دم مرگ و در همان روزى كه عصرش از دنيا رفتند . پيغمبر اكرم ( ص ) فرمود : مرا به مسجد ببريد ، چون ايشان نمىتوانستند راه بروند ، زير بازويشان را اميرالمؤمنين و فضل‌بن عباس گرفته بودند . پاهاى مبارك پيغمبر روى زمين كشيده مىشد . پيغمبر اكرم نماز را نشسته خواندند و مأمومين ايستاده اقتدا كردند . بعد نتوانستند منبر بروند و روى پلهء اول نشستند و فرمودند : اين نماز مختص به من بود يعنى براى يك وضع استثنايى آمدم به مسجد بعد هم اول تحريك عاطفه كردند و فرمودند : من چگونه پيغمبرى براى شما بودم ؟ صداى گريهء مردم بلند شد : يا رسول‌الله ! شما خيلى عالى بوديد . ما جاهل بوديم ، عالم شديم . وحشى بوديم ، متمدن شديم . گمراه بوديم ، آدم شديم رسول خدا يك جملهء ديگر براى اينكه مقدمه‌اى براى حرف آخرشان باشد فرمودند : حق‌الناس مشكل است . من نمىتوانم روز قيامت جواب حق‌الناس را بدهم . اگر كسى حقى بر من دارد ، بيايد بگويد . يك عربى شوخيش گرفت و بلند شد و گفت : يا رسول‌الله ! يك چوبدستى در دست شما بود و ندانسته به سينهء من زديد . من مىخواهم قصاص كنم . پيامبر ( ص ) فرمود : بيا قصاص كن . حق قصاص هم كه نداشت ، اما پيغمبر براى اينكه دلش را بدست آورد ، فرستاد آن چوبدستى را آوردند . مرد عرب گفت : يا رسول‌الله ! سينهء من برهنه بود . پيغمبراكرم ( ص ) دگمه‌هاى پيراهن را باز كردند . او آمد سينهء پيغمبر را بوسيدو گفت : مىخواستم سينهء شما را ببوسم . وقتى مردم مهيا شدند ، پيامبر حديث ثقلين را خواندند : انّي تارِكٌ فيكُمُ الثَّقَلَيْنِ ، كِتابَ اللهِ وَ عِتْرَتي ، لَنْ يَفْتَرِقا حَتي يَرِدا عَلَيَّ الْحَوْضَ ، ما انْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما لَن‌ْتَضِلُّوا ابَداً يعنى من از ميان شما مىروم ، اما دو پشتوانه در ميان شما مىگذارم .